تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

خسته از تنهایی


خسته از تنهایی

خسته از تنهایی

آقا جان

با من که شکسته ام کمی راه بیا

بالی بگشا و گاه و بی گاه بیا

آزرده مشو بیا گناه از من بود

گفتم که مقصرم تو کوتاه بیا

نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 19:42 توسط سارا| |

حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه میکنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی... پیش از آن که باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود. آی.. ای دریغ و حسرت همیشگی... ناگهان چقدر زود دیر میشود.
نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 19:26 توسط سارا| |

سلام من دوباره اومدم .ببخشید به خاطر امتحانات نمیتونستم بیام .

امتحانات خیلی سخت بودن و تصحیح کردن بدتر از اون.خلاصه تا چند روز دپرس و افسرده بودم .

ممنون از تمامی دوستان گرامی که مارا در این لحظاتی که نبودیم با نظرات خود تنها نگذاشتند

نوشته شده در شنبه 9 مرداد1389ساعت 18:50 توسط سارا| |

کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان توخاموشتر از من
هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
می*نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده*تر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیه*پوش
اما شب من هم نه سیه*پوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژن*تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاوشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من
نوشته شده در جمعه 14 اسفند1388ساعت 20:18 توسط سارا| |

بیا جانا دل پر درد مه بین

سرشک سرخ و روی زرد مه بین

غم مهجوری و درد صبوری

همه برجان غم پرورد مه بین

نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 10:50 توسط سارا| |

به گورستان گذر کردم صباحی

شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله یی با خاک میگفت

که این دنیا نمی ارزد کاهی

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 16:11 توسط سارا| |

خداوندا من از شکر نعمتها و لطف های تمام نشدنیت حرفهایم را شروع می کنم و اعتراف می کنم که همیشه بهترین نعمتها را به من دادی حتی من نسبت به آن نعمت بی اطلاع بوده ام.

خدایا می دانم که از همه مهربانتر هستی ولی اگر روزی با همه بخشندگیت از نافرمانی و گناه های هر روز و هر دقیقه من خسته بشوی و دیگر خطاهایم را نبخشی و بخواهی مرا مجازات کنی بهتر از هرکسی دیگر مجازاتم می کنی و سخت تر از هرکسی عذابم می دهی .پس پروردگارا سپاس که از خطاهایم گذشتی و من به قول می دهم که دیگر گناهی نکنم البته می دانم که دشوار است ولی تلاش می کنم و تو مرا تنها نگذار

پس خدایا سپاس که در کنارم بودی و هر رازی را که با تو درمیان گذاشتم پنهانش کردی و هروقت از تو گله کردم تومرا رها نکردی و از شکست ها نجاتم دادی.

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 14:57 توسط سارا| |

 

مردی برای اصلاح سر و صورت به آرایشگاه رفت .در بین کار گفت و گوی جالبی بین آن مرد با آرایشگر در گرفت .آن ها راجع به موضاعات و مطالب مختلف صحبت کردند .وقتی موضوع به خدا رسیدند آرایشگر گفت:{ من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد} .مشتری گفت : { چرا باور نمی کنی؟} آرایشگر جواب داد:{ کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه از مردم مریض می شدند؟ اگر خدا وجود داشت نباید درد و رنجی بود .نمی توانم خدای مهربان را تصور کنم که اجازه میدهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت و به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی رادید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و بهم ریخته بود. مشتری برگشت و وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت :{ میدانی چیست؟ بنظر من آرایشگرها هم وجود ندارند} آرایشگر گفت :{ چرا چنین حرفی میزنی ؟ من اینجا هستم همین الان موهای تو را کوتاه کردم } مشتری با اعتراض گفت { نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل پیرمرد ی که بیرون است با موهای کثیف و ریش اصلاح نشده پیدا نمیشد}

آرایشگر گفت :{ نه آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردمی مانند آن پیرمرد  به ما مراجعه نمی کنند} .مشتری تایید کرد و گفت :{ دقیقا نکته همین است خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی روند برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد}

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 16:1 توسط سارا| |

چه کنم که دل نسازم هدف خدنگ او من   

 به چه عدر جان ببخشم به دو چشم شنگ او من ؟

***

به کدام دل توانم که تن از غمش رهانم   

 به چه حیله و استانم دل خود زچنگ او من ؟

***

چو نهنگ بحر عشقش دو جهان به دم فرو برد   

 به چه حیله برآرم ز دم نهنگ او من؟

***

دل و دین به باد دادم به امید آنکه یابم                

خبری زبوی زلفش اثری زرنگ او من

 

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 16:58 توسط سارا| |

یک زن چینی که شوهرش او را از شراکت در کارخانه محروم کرده و خواهر خود را جایگزین او کرده بود کارخانه شوهرش را آتش زد

این زن چینی که به همراه شوهرش در سال ۲۰۰۵یک کارخانه را راه اندازی کرده و در دوران حبس شوهرش در زندان آن را اداره کرده بود پس از اینکه شنید شوهرش شراکت وی را نادیده گرفته و خواهر خود را در کارخانه شریک کرده بشدت عصبانی شد و کارخانه را آتش زد.

 

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 12:45 توسط سارا| |


:قالبساز: :بهاربیست: